در جست و جوی زندگی.....
زندگی در واقعیت ، خوشبختی در خیال...
نویسندگان

در رو باز می کنم، کیفم رو شونم .. باز دختر همسایه، که به مدرسه تو همسایگی ما میره، از کنارم رد میشه... ااا

کتاب من دستشه... یه هم سن! یه همسایه اما یه غریبه!

واسه رسیدن به ایستگاه از کنار پارک رد میشم.. دختر های کوچولو که مدرسه رو دیر میرن واسه یه کم بازی بیشتر ...

از پارک رد میشم.. امروزم یه روزه مثه روزای گذشته و در راه و من در راه واسه انتظار مینی بوس مدرسه

به یه تیر برق تکیه میدم و نگاهمو پخش کوچه میکنم...

صدای خش خش از پشت سرم میشنوم، پشت سرم ، البته دور.

بر میگردم و از پشت تیر سرک می کشم با اینکه میدونم کیه ، پیرمرد نارنجی پوش.

دخترای کوچولو با مانتو های صورتی ، بعضی با مامانا... بعضی تنها،

یکی ک انگار 9 سالشه و بین این همه رنگ چادر مشکی داره!

، به هم میرسن از هم فرار می کنن از در مدرسه میرن تو دنبال هم میدون و بلند می خندن...

یه بابا که با موتورش دو تا دخترشو میرسونه، پیاده میشن، پیشونی دوتاشونو میبوسه و میرن... حسودیم میشه...

صدای خش خش تقریبا پشت گوشمه...برمیگردم نگاش میکنم، مزاحمش نمیشم و اون طرف تر وایمیسم...

نگام با آخر خیابون... صدای بلند مینی بوس... نزدیک میشه ، وا میسه.. پام رو پله ی اول ، سلام آقا

.. تکرار روز قبل ...

 




[ چهارشنبه 20 مهر 1390 ] [ 08:41 ب.ظ ] [ zhale ]
 یه سری متن کوتاه که خودم خیلی دوسشون داشتم قشنگاشو جدا کردم  ... :ایکس البته اینا از خودم نیس...:دی
و گاهی به خاطرش
ماندن را تحمل کن
رفتن از دست همه برمی آید.........
=======================
هی غریبه !
رو کسی دست گذاشتی
که همه ی دنیامه !
بی وجدان اینقدر راحت به او نگو عزیزم.....
=======================
پـر از بغضـم ...
" شـانــہ ات " سـاعتے چنــــد رفیــــق؟
=======================
این همه انتظار
بخدا می ارزید
به یک عبور تو
از کنار من
بی اعتنا
...
=======================
نه پیشانی من به لبهای تو رسید

نه لیاقت تو به احساس من

چیزی به هم بدهکار نیستیم

هر دو کم آوردیم...
=======================
حس می كنم ؛ دنیا خالیست !!مگر تو
چند نفر بودی لا مصب ؟

 بقیش تو ادامه مطلب...



ادامه مطلب

[ جمعه 14 مرداد 1390 ] [ 11:07 ق.ظ ] [ zhale ]

می خوام از دنیام بگم ... قانونای دنیام ... آدمای دنیام...

من عاشق زندگیمم...شایدم نیستم ! دنیام! همه ی خوبیاش ، همه ی بدیاش ک لازم بودن !

واسه هر کیم گفتم قضاوتش اینه: دنیای قشنگی دارم ..

آدمای دنیای من...

همه ی آدما خوبن ... حتی کسایی ک خودشون اعتراف کنن ک آدمای بدین ...

اگه کسی اذیتم کنه واسه چند بار ازش رد میشم و بعد از اون ،

اون فرد مجبور به رد شدن از دنیام میشه  ، نمیخوام ک دنیام با آدم بدا خراب شه  ...

شاید اون دیگه  جزو آدم خوبی ک من میشناسم  نباشه ، ولی میتونه جزو دنیای کس دیگه بشه ،

حالا بازم انتخاب خودشه می تونه " خوب" یا بد بشه ...

آدم خوبه..آدم بده ! بچه گونه نیست؟ می دونم هست ، ولی بازم می گم:

که آدم بزرگ کسیه ک توسینش یه  قلب کودکانه داشته باشه ...

اکثرا نمیشه ک دنیای ایدآل خودتو تو زندگی واقعیت داشته باشی... منم عاشق زندگیم نیستم ، عاشق دنیامم ..

وقتی نمیشه تو دنیای واقعی ، یه زندگی  ایده آل داشت ... میشه تو یه زندگی واقعی یه دنیای ایده آل داشت ...

یه دنیای واقعی فقط با اعتقادات خودت .. اصلا سخت نیت تو توی دنیای خودت با قوانین خودت بین مردم زندگی کن ...

میتونی از عکس العمل های مردم بفهمی ک دنیات و تو تا چه حد ایده آلید...

اگه اون ایده آل ! دنیات باشه .. دیگه واسه آدم خوبه  بودنت از کسی انتظار پاسخ نداری...

اون وقت بیخیال همه ی آدم بدا .. تو خوب میمونی ... بزار هر کی هر کاری دوست داره بکنه ...

شاید اینجوری اون به چیزی ک میخواد نزدیک تر میشه ... تو خوب بمون ...

اینه اون چیزی ک باهاش به همه جور آدمی تا می کنم ...

اینه دنیای من! زندگیم تو این دنیا میگذره،با آدمایی ک شاید از اینجا خیلی دورن ...

برو خوب باش...

 




[ دوشنبه 27 تیر 1390 ] [ 12:05 ق.ظ ] [ zhale ]
وقتی در کنار کس باشی و دل تنگ او..!

حسی غریب...

فکر به نبودن کسی که می دانی همه ی وجودت به حرکتی از او به سمت نابودی میرود...

بدانی دلت برای لحظه های در گذر تنگ می شود؛

و می دانی وجودت،

زمانی دور،

شاید هم نه چندان دور،

تمناها خواهد کرد...

بدانی هر چه پیش روی، سخت تر خواهد بود،

حتی اگر حماقت است،

پیش می روی و دل خوشی به همین...

به اشتباه این حماقت را اینگونه استدلال می کنند:

عشق...                                                                                     

                                                                                                                                                   ژاله





[ دوشنبه 13 تیر 1390 ] [ 07:56 ب.ظ ] [ zhale ]
  تو فکرش که میرم... یهو چی شد؟! یعنی چرا ... و بازم همون دلیلای بی معنی میاد تو ذهنم...

      تو فکرش که میرم... یهو چی شد! چی شد اون ادعای عشق! یعنی چرا...

       و بازم دروغ های گفته شده، شایدم گفته نشده و شنیده شده!

       تو فکرش میرم... امه نه فکر دوباره بودنش ... دوباره داشتنش.... 

      جای اون هیچ وقت تو دلم پر نمیشه، اما فعلا پره از خاطراتش،

خاطره هایی که فکرشم نمیکردم یه روز بشه سوهان دلم...

      دنیا نامرد بوده،نامرد هست،  نامرد ترم میشه..،

این روزا به هر کی رو بدی زودتر تو روت در میاد، زودتر میشه سوهان دلت...

      اون باری که رفتی یادته؟! گفتم رفت...اما باز اومدی ، گفتم نتونست بره،

حالا که برگشته خوبِ من میشه،باز اومدی،اما خوب نیومدی، نخواستی خوب بیای ،

بازم رفتی...

      تو فکرش که میرم... جاش محکم بود تو دلم،

دلیلشم همون خاطره های خوشیه که حالا دلیل ناخوشیامه...

      تو چشمام بود .. حتی وقتی جلو چشمام نبود ...

وقتی جلو چشمم بود ، انگار رفتنی بود! نه! این نشد زندگی...

      جای خالیش پره از خاطره ها...  

آر        آره!تو فکرش میرم ... اما نه تو فکر برگشت به گذشته...

 آسوده باش من خوبم...

ژاله  


 




[ دوشنبه 13 تیر 1390 ] [ 07:55 ب.ظ ] [ zhale ]

نگاهش...

نگاهش بند بند وجودم رو تکون داد !

چشمام ،چشماش...

نگاهم تو نگاهش قفل شد !

قلبم لرزید، از زیر آوارای قلبم یه چیزی تیر کشید !

نه انگار، کینه ای نبود تو دلم.

لبهام داشت ناخودآگاه باز می شد که اسمشو صدا کنه: . . . .  

آخ، بازم تیر کشید، ساکت موندم !

چشمامو بستم، قلبمو ساکت کردم، اسمشو فریاد زدم  . . . . :

درگیری نگاهمون...

غرورم، ذهنم که به یاد اورد کاری که کرد...

نه دیگه نه!

قدم هایی که باز هم ناخودآگاه به سمتش می رفتن رو کند تر و کند تر می کنم...

رومو بر میگردونم: بازم تصویر اون تو چشامه...

بغضمو آزاد میزارم تا تصویرش پاک شه...

می دوم :  فرار

 فرار از  صدایی که مدت ها منتظر شنیدنش بودم،

فرار از نگاهی که مدت ها خواب شب هام بود،

فرار برای التیام یه زخم ،

فرار...

                                                                                                                         ژاله





[ دوشنبه 13 تیر 1390 ] [ 07:54 ب.ظ ] [ zhale ]

هنوز سخته...

سخته نه؟ هر لحظه بیشتر به سادگی خودت پی می بری...

هر روز یه چیزایی میشنوی و با خودت میگی: حیف اون همه احساس!

میگی اگه اون همه حس رو به یه سگ داده بودی حالا پاگیرت شده بود!

یادته؟ ازش می پرسیدی: دوسم داری؟

می گفت: این چه سوالیه می پرسی آدم مگه میتونه همه دنیاشو دوست نداشته باشه...

اون دنیایی که ازش حرف می زدی رو کشتی! زود کشتی! تا آزاد باشی...

حالا آزادی...آرزو می کنم ازین آزادیت لذت ببری و من  بتونم تو همین زندون بمونم و دووم بیارم...;

من می تونم! آره دووم میارم...خوب هم میدونم توام یه روز اسیر میشی، اسیر دلت،

 اونوقت یادت میاد با احساسم چی کار کردی...

جواب اون همه مهربونی، اون همه احساس، شکستن غرورم ، شکستن و دوباره ساختن خودم واسه راضی بودنت،

 جواب رویای بهترین زندگی با تو، جواب اون همه اعتماد    :

خیانت!





[ دوشنبه 13 تیر 1390 ] [ 07:53 ب.ظ ] [ zhale ]
به خاطراتم نگاه می کنم، دلم مچاله می شه...

حساب میکنم، کمتر از 40 ساعت به پایان این دوره ی یک ساله مونده...

من چی سرم می شد از زندگی؟ خوشی؟ خوشبختی؟ آرامش؟ با هم خوش بودن؟!

چه چیزا که ندیده بودم، چه تصورا و عقایدی که تو زندگیم عوض نشد...

راست می گن بدترین اتفاقا وقتی می افته که انتظارشونو نداریم، امسال، اون کسی که چشمم رو

به زندگی باز کرد و اونو بهترین آدم دنیا می دونستم... رفت! آره بهترین آدم دنیا رفت و حالا

میگن پست ترین فرده...

چه سالی بود خدایی، دلگیرم از 89... آدما همیشه حسرت لحظه های گذشته رو می خورن...کاش، کاش...

خیلیا امسال اومدن تو زندگیم...

اونایی که آزارم دادن و می دن،

اونایی که لحظه های خوشی واسم درست کردن،

اونایی که نذاشتن خودمو تنها ببینم،

اونایی که تنهام گذاشتن،

از همشون ممنونم، خیلی چیزا ازشون یاد گرفتم، واسه همشون سالی به از این سالا آرزو می کنم.

می خوام...

می خوام سال دیگه این موقع، خوشحال باشم، خوشحال و راضی از این سالی که گذشت،

می خوام یه حس پیروزی تو وجودم حس کنم...من می تونم!

چقدر دلم تنگ می شه واسه اون لحظه ها! لخظه هایی که یا تو ذهنم یا دفترم ثبت شدن،

گاهی وقتا آرزو می کنم کاش ننوشته بودمشون که یه روز نشن دلیل نا خوشیام...

هر چی بود با خوب و بدش گذشت..

امسال رو می خوام خودم بسازم ،

می خوام بی دلیل بخندم،

می خوام یه دفتر خاطرات جدید باز کنم،

می خوام خاطرات نو بسازم،

می خوام زندگی رو پیدا کنم ،

در جست و جوی زندگی، در جست و جوی خوشبختی...


                                                                                                                                 ژاله




[ دوشنبه 13 تیر 1390 ] [ 07:52 ب.ظ ] [ zhale ]

چقدر سخته خودتو بی پناه بدونی ... سخته ببینی کسایی که ادعاشون میشه همه کستن ،

میشن د لیل بی کسیت! بی پناهیت!

چه حس بدیه واقعا... اینکه می خوای بری ... دلت واقعا می خواد زیر آوار حرفای هیشکی نباشی...

می خوای بری؟ ولی کجا؟ با کی... واسه هرکی میگی، به جای اینکه از در دلت بیاد به حرفش گوش کنه،

از در نصیحت میاد!

چقدر دلگیرم... تا چند سال پیش می خواستم زود بزرگ شم ! شروع کردم به کارای بزرگونه کردن !

حالا هم فقط زندگی سخت تر شده... هر چی بزرگتر باشی، سخت تر...

حالا هم با اینکه اینو میدونم بازم می خوام بزرگ شم، به امید اینکه ای مشکلا نباشه...

ولی هرچی میگذره حل نمیشه، فقط عادی میشه، اونقدر که دیگه مشکل به حساب نمیاد...

آدم بزرگ کسیه که توی سینش یه قلب کودکانه داشته باشه...
 
                                                                                                                                 ژاله






[ دوشنبه 13 تیر 1390 ] [ 07:51 ب.ظ ] [ zhale ]

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب

 فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن
 خانه برگردی یا نه؟


لازم است گاهی از مسجد بیرون بیایی

 و ببینی پشت سر اعتقادت چه میبینی 

ترس یا حقیقت ؟

 

  لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی،

 فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای
 نوجوانی ات است؟


 

   لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی،

 حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی
 هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟


 

 لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی،

 گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی، با
 خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل

 رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط
 همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟


 

 لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی

 به یک انسان محتاج تا ببینی 

در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده

...
 

 لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی،

 انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟


 

و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده

 و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری

  واز خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم

آیا ارزشش را داشت ؟...




[ دوشنبه 13 تیر 1390 ] [ 07:48 ب.ظ ] [ zhale ]
از میون 9 شکل زیر، تصویر مورد علاقه‌تون رو انتخاب کنید. حواستون باشه که رنگ و شکل، هر دو براتون خوشایند باشه. بعد توضیح مربوط به هر شکل رو، توی ادامه مطلب بخونید و ببینید چه شخصیتی دارید!!

     
    
     

جوابش تو ادامه مطلب...


ادامه مطلب

[ دوشنبه 13 تیر 1390 ] [ 07:47 ب.ظ ] [ zhale ]

آدمهای ساده را دوست دارم...

همان ها که بدی هیچ کس را باورندارند...

همان ها که برای همه لبخند دارند...

همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند...

آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛

عمرشان کوتاه است...

بس که هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوء استفاده می کند

یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد...

آدم های ساده را دوست دارم

بوی ناب “آدم” می دهند




[ دوشنبه 13 تیر 1390 ] [ 07:24 ب.ظ ] [ zhale ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ژاله ام...
یکی که با استدلال هاش زندگی می کنه...
زیاد فک می کنم... خیلی احساساتیم...
گاهی وقتا می نویسم...هر چی از دلم بیاد...
دوستون دارم...
نظر بدین واسه بهتر شدنش...
مرسی...
وبلاگ قبلیم یه جوایی هک شد ... همین آدرس تو بلاگفا بود...
واسه همین کانمت هام خالیه...:)
کپی برداری ممنوع! حتی شما دوست عریز...
yahoo id: zhale_Raingirl@att.net
موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

قالب میهن بلاگ download قالب بلاگفا وبلاگ اسکین قالب بلاگ اسکای قالب وبلاگ وبلاگ نویسان قالب وبلاگ دیکشنری آنلاین ایجاد فرم تماس ایجاد گالری عکس نمایش اوقات شرعی تقویم جلالی رتبه سنج گوگل مترجم سایت نمایشگر آی پی گوگل ساخت کد صوتی آنلاین آمارگیر فونت های زیباساز تغییر شکل ماوس فال حافظ فال عشق طالع بینی هندی طالع بینی ازدواج بازی آنلاین